Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


کدامين سو

 

 

 

 

 

حرفی که برای گفتن ندارند ، تنها نگاهی خیره به جایی دور ...  چه کارشان داری؟

انگار کن که گوشه ای بنشینی و نگاه کنی روزگار را. همین. هر روز هم تکرار شوی. یک روز کمتر ، یک روز بیشتر.

یک روز ، بود . یک روز ، نبود.

وقتی هست ، گاهی کمتر ، گاهی بیشتر . وقتی هم که نیست ، نیست دیگر....تمام!

 

پی نوشت:

انقدر از این شعر خوشم اومد که نتونستم اینجانگذارمش. شعر از شهرام شیدایی است.


چه چیز میان‌ِ آدم‌ها عوض شده ؟
                نمره‌ی کفش‌‌ها ، نمره‌ی عینک‌‌ها ، رنگِ لباس‌ها
یا رنج که هیچ تغییری نمی‌کند ؟

خندیدن
        در خانه‌ای که می‌سوخت :
ــ زبانی که با آن فکر می‌کردم
                                آتش گرفته بود .

دیگر هیچ فکری در من خانه نمی‌کند
شاید خطر از همین‌جا پا به وجودم می‌گذارد .

سکوت کلمه‌ای‌ست که برای ناشنواییمان ساخته‌ایم
                وگرنه در هیچ‌چیزی رازی پنهان نیست .

کسی عریان سخن نمی‌گوید
        شاعران‌ِ باستان‌شناس
                شاعران‌ِ بی‌کار ، با کلماتی که زیاد کار کرده‌اند .

چه چیز ما را به چنگ زدن‌ِ اشیا
                    به نوشتن وادار می‌کند ؟
ما برای پس گرفتن‌ِ کدام « زمان » به دنیا می‌آییم ؟

                آیا مـُردن‌ِ آدم‌ها
                                 اخطار نیست ؟
چرا آدم‌ها خود را به گاو‌آهن‌ِ ‌فلسفه می‌بندند ؟
        چه چیز جز ما در این مزرعه درو می‌شود
                                                چه چیز ؟
من از پیچیده شدن در میان‌ِ‌ کلمات نفرت دارم
                چه چیز ما را از این توهّم ــ زنده‌بودن ــ
                    از این توهّم ــ مُردن ــ نجات خواهد داد ؟

پرنده یعنی چه
            از چه چیزِ درخت باید سخن بگویم
                                که زمان در من نگذرد ؟


خندیدن
    در خانه‌ای بزرگ‌تر
                که رفته‌رفته زبانش را
                        خاک از او می‌گیرد
و مثلِ پارچه‌ای که روی مُرده‌ها می‌کِشند
                                    آن را روی خود می‌کِشد

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

زیباترین حرفت را بگو

شکنجه پنهان سکوتت را آشکار کن

و هراس مدار از آنکه بگویند

ترانه ای بیهوده می خوانید

چرا که ترانه ی ما

ترانه ی بیهودگی نیست

چرا که عشق

حرفی بیهوده نیست

حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید

به خاطر فردای ما اگر

بر ماش منتی ست

چرا که عشق ،

خود فرداست

خود همیشه است

                                                 شاملو

 

سبز باشید تا همیشه....

 

بعد نوشت:

 

حس عجیبی دارم.چه روزهایی را پشت سر گذاشتم. امسال تابستان ، تابستان عجیبی بود. سر شار از هیجان های زودگذر. بی انتها ، بی سرانجام. سر شار از امیدهای تازه که زود تیره و تار می شدند. نه که فقط منظورم شرایط اجتماعی و سیاسی ای که تجربه کردیم باشد ها ...انگار زندگی شخصی خودم هم همنوا شده بود با این هیجانهای زودگذر تو خالی. پر از اتفاق های عجیب بی انتها ...بی سرانجام.

حالا که به اینجا رسیده ام ، انگار مانده ام با کوله باری از تجربه های کمابیش به دست آمده ی گاها تلخ...شاید بیشتر تلخ.شاید حتی نامیدن تجربه هم چندان درست نباشد. من مانده ام با یک عالمه اتفاق های کوچک و زود گذر، که انقدر بزرگ بودند که غیر قابل فهم...

آخرهای شهریور شده و بوی پاییز دیگر به مشام می رسه و من دوباره جانی تازه گرفته ام. همین الان هم صدای باران است که دارد دیوانه می کند من را..... چقدر به این باران احتیاج داشتیم ....بارانی که ببارد و بشوید همه ی این آلودگی ها را و این همه  غم و غصه های پر شده در شهر را...این سیاهی های پر شده در هوای روزهای زندگی این روزهایمان را..

فیلم روزهای سبز حنا مخملباف را که دیدم ، باورم نمی شد این همه اتفاق ، این همه فکر و امید و ناامیدی و اشک و لبخند تنها در این مدت کوتاه بر ما گذشته .....راست می گفت حنا ..من هم سیاسی نیستم ..اصلا هم نمی خواهم باشم ..اما سیاست  ، اینجا خودش وارد زندگی آدم می شه ...آدم مجبوره که اینطور باشه ..آدم ناخود آگاه با این فراز و نشیبها ، بالا و پایین می شه...

اینجا ایران است ...اینجا ایران است ... اینجا ایران است .. من همان جوان سبزم که مبهوتم و افسرده از این روزهای سخت ...من همان جوانم هنوز با همان فراز و نشیبها ی احساسات ..با همان امیدها و نا امیدی ها ... من همان جوانم که هر روزجانی تازه می گیرد حتی با اندکی  بوی پاییز ..حتی با کمی صدای  باران .. اینجا ایران است ...من هنوز مبهوتم  از این همه اتفاق .....اما هنوز جانی دارم ..هنوز امیدی دارم ....من هنوز سبزم....هنوز.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

در اطراف خانه ی من

آن کس که به دیوار فکر می کند ، آزاد است!

آن کس که به پنجره ....غمگین!

و آن کس که به جستجوی آزادی است ،

میان چاردیواری نشسته

می ایستد ...چند قدم راه می رود!

نشسته ... می ایستد

چند قدم راه می رود!

نشسته...می ایستد ...چند قدم راه می رود!

نشسته

می ایستد ...چند قدم راه می رود!


نشسته ...می ایستد

چند قدم ...

حتی تو هم خسته شدی از این شعر

حال چه برسد به او که ...نشسته

می ایستد...

نه ! ...افتاد!

                                                               گروس عبدالملکیان

 

نوشته شده در جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

 

داشتم این کتاب رو می خوندم و از شباهت فوق العاده ش به اوضاع خودمون حیرت زده شده بودم. گفتم بد نیست با توجه به حرفایی که جدیدا راجع به محدود کردن علوم انسانی و جرم بودن فکرکردن و خواندن در این زمینه ها شده! این جمله ها ی کتاب رو پایین این عکس بنویسم .

......آیا می دانی که << گفتار جدید>> در دنیا تنها زبانی است که واژگان آن همه سا له کمتر می شود ؟....

... مگر متوجه نیستی که تمام هدف گفتار جدید تنگ کردن حیطه ی اندیشه است ؟ در پا یان جرم اندیشه را محال خواهیم ساخت. چون واژه ای برای بیان آن در میا ن نخواهد بود . هر گونه مفهوم مورد نیاز ، دقیقا با یک واژه بیان خواهد شد. معنای آن کاملا مشخص شده و تمام معانی فرعی حذف و به فراموشی سپرده خواهد شد. اما این روند خیلی بعد از آنکه من و تو مرده باشیم ، ادامه خواهد یافت. هر سال واژه های کمتر و کمتر ، و دامنه ی آگاهی همواره کمی کوچکتر ....

                                                                       ١٩٨۴- جورج اورول

نوشته شده در جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات () |

 

انسان مه آلود از روی حوض کاشی گذشت

 


نوشته شده در جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |


Design By : Night Skin